همسفر گرامی
برای درج سفر به پروفایل مراجعه کنید
عضویت در خبرنامه Mountain View

جشنواره گیلاس الموت | قسمت دوم

عنوان : جشنواره گیلاس الموت | قسمت دوم
دسته مطلب:سفرنامه
نویسند:میثم پیکانی
توضيحات :

 

 جشنواره_گیلاس الموت قسمت دوم

 هیچهایک

 هیچ هایکینگ

 رایگان‌سواری

هوا دیگر گرم شده است و تحمل گرمی رجایی دشت هم کمی سخت است.😔😔

به انتهای رجایی دشت که میرسم لوله آبی میبینم که آب از درونش بیرون میاید و فواره ای درست کرده است.

کنارش مینشینم،آبی به سر و صورت میزنم و به کنار جاده میروم

 ماشین ها يكی پس از دیگری عبور میکنند. نکته جالبی نظرم را جلب میکند! در جاده الموت ماشین تک سرنشین به ندرت پیدا میشود و معمولا هر ماشینی که از جاده عبور میکند ظرفیتش تکمیل است.

🚙🚙پراید سفید رنگ تک سرنشینی از دور چراغ می دهد و کنار پایم ترمز می کند،از او میخواهم تا رایگان همسفرش شوم

سری تکان می دهد و می پذیرد...

کنارش مینشینم شیشه ها را پایین داده و باد نسبتا گرمی به صورتم میخورد....

کمی از ترافیک جاده می گوید و سختی مسیر،خودش را معرفی می کند اصلاتا شمالی است و به روستای باغدشت میرود

بعد هم به سراغ جاده مخرب قزوین الموت تنکابن میرود و از فواید این جاده و آبادانی الموت برایم سخن میگوید....

نوبت من که میشود از تخریب های انسانی بر محیط زیست این جاده و بر هم زدن اکوسیستم منطقه می گویم می پذیرد ولی گویا باز هم نگرش مثبتی به این جاده دارد....

بحث مان کمی فرهنگی میشود و از تغییر فرهنگ مردم روستانشین بعد از راه اندازی این جاده و مشکلاتی که گریبان گیر مردم میشود برایش می گویم ....

به اینجا که میرسیم تماما دیدگاهش نسبت به این جاده عوض میشود،گویی دل پری دارد!

از شمال برایم میگوید و اینکه گردشگری کاملا بر روی فرهنگ شهرنشینان شمال کشور تاثیر گذاشته و میگوید دیگر شهرهای شمالی برایم جذابیتی ندارد و توصیه می کند برای دیدن فرهنگ واقعی مردمان شمال کشور باید به روستاهای دور افتاده آن بروم....

از خاطراتی برایم میگوید که اینجا جایی برای نوشتن آنها نیست و خلاصه بگویم درد آور است!

صحبت های بسیاری بینمان رد و بدل میشود تا به معلم کلایه میرسیم

آنجا پیاده میشوم و خداحافظی میکنم....

به سراغ یک ساندویچی میروم و غذایی میخورم و دوباره به راهم ادامه می دهم....

به دوراهی کوچنان که میرسم تصمیم میگیرم از جاده کوچنان بروم....

کمی که پیاده روی میکنم در کنار شهرک صنعتی معلم کلایه

🚙🚙ماشینی برایم ترمز میزند؛

زن و شوهری روی صندلی جلوی ماشین نشسته اند و کودکی به بغل دارند، روی صندلی عقب هم مردی مسن تر نشسته است روی صندلی عقب مینشینم و میگویم که به اندج میروم....

کمی که راه را طی میکنیم قبل از صخره های بزکش ترمز میزند، جاده ای خاکی سمت راست جاده است

راننده میگوید ما به کوچنان میرویم این جاده تورا زودتر به اندج میرساند تشکری میکنم و پیاده میشوم....

 

صخره های اندج در کنار رودخانه ی اندج رود همراه با درختان گیلاس و تبریزی منظره ای زیبا به وجود آورده است...

از جاده خاکی سرازیر میشوم و به باغات اندج میرسم

از میان باغات که میگذرم به رودخانه اندج رود میرسم؛ پل چوبی زیبایی روی رودخانه قرار دارد،از روی آن میگذرم و سمت جاده میروم....

هنوز چند قدمی بیشتر راه نرفته ام که موتوری کنارم می ایستد ،حسین اکبر نژاد دهیار پر تلاش باغکلایه است بعد از سلام و احوال پرسی و استقبال گرم سوار موتورش میشوم و به سمت محل برگزاری جشن میرویم.

 

هنوز صد متری به دلوکان مانده ترافیک شروع شده و اجازه جلوتر رفتن نمیدهد. پیاده میشوم و پیاده به سمت محل برگزاری جشن میروم...

به چشمه که میرسم آب سردی مینوشم و صورتم را با آب سرد چشمه خنک میکنم و وارد محل برگزاری جشن میشوم،شلوغ است ولی نظم خوبی وجود دارد به انتها میروم و روی یک صندلی پلاستیکی مینشیم.

خواننده ای میخواند و مردمان شادی دوست ما مشغول دست زدن هستند

بعد از آن نوبت صحبت های مسولین میرسد و قول افتتاح جاده قزوین الموت از زبان حاج داوود محمدی میشنوم.

افسوس بلندی وجودم را فرامیگیرد اما فقط به تکان دادن سرم بسنده ميكنم و خوشحال میشوم که در انتخاب نماینده ام در مجلس دقت كردم!

 

در ادامه دختران با لباس زیبای محلی سرودی را اجرا می کنند و برنامه ادامه پیدا می کند.

جمعیت را که قصد رفتن دارند يكی يكی دور میزنم و به سمت برج دیدبانی میروم تا دسته گلی را که بعد از دیدن عکسش ساعت ها حرص خورده بودم از نزدیک ببینم!

داربست های فلزی با تخته هایی که با سیم به داربست متصل شده پله هایی ایجاد کرده برای ورود گردشگران به برج دیدبانی....

بالای پله ها هم آش فروخته میشود!!

با دوستان حاضر در جشن دیداری تازه می کنم و بعد از صرف غذا و خداحافظی قصد بازگشت دارم که حسن اکبرنژاد مرا به یکی از دوستانش معرفی میکند و تا شهرک همسفر میشویم.

شهرک پیاده میشوم و کنار جاده می ایستم

نیم ساعتی میگذرد به اين یقین میرسم که کسی قصد سوار کردن من را ندارد و باید پیاده به خانه برگردم اما سمندی می ایستد و تمام ناامیدی ام را به امید تبدیل میکند و میگوید تا معلم کلایه میرود..

 

 

 

مرد مسن و کم حرفی است. تا معلم کلایه هر چه تلاش میکنم نمیتوانم با او ارتباط بگیرم

معلم کلایه که پیاده میشوم دوستم زنگ میزند و می گوید الموت است و به قزوین بر می گردد ،میخواهد که همسفر اش شوم ولی من تصمیم دارم با ماشین های غریبه سفر کنم و نمی پذیرم.

 

بعد از رفتن به درمانگاه معلم کلایه و نسخه پیچی خانم دکتر برای دستم که به خاطر آفتاب گرم و سوزان پوستش متورم شده بود به راهم ادامه میدهم.

کمی که پیاده روی میکنم پراید نقره ای رنگی کمی جلوتر از من می ایستد.جلوتر میروم دختر و پسر جوانی هستند...

 

میپرسند هیچهایک میکنم؟

وقتی عکس العمل مثبتم را میبینند، می گویند که به تهران میروند و میتوانم همسفرشان باشم...

رو صندلی عقب مینشینم

حس عجیبی است گویی سالها میشناسمشان و با آنها احساس راحتی می کنم

از خودشان می گویند محمد رضا و لیلی ،زوج جوانی که دو سال است طبیعت گردی میکنند دیشب در اُوان کمپ زده اند و صبح به قلعه رفته اند....

 

ما طبیعت گرد ها حس های مشترک زیادی داریم و در کمترین زمان یکدیگر را جذب می کنیم و حرف دل هم را خوب میفهمیم....

من هم خودم را معرفی میکنم ،از سفر امروزم میگویم و از طبیعت و حیات وحش الموت برایشان میگویم. برخی عکسهایم از حیات وحش الموت را نشانشان میدهم و چون میبینم به این موضوع علاقه مند هستند کمی از  اکوسیستم الموت میگویم.

از پلنگ و خرس قهوه ای تا همای سعادت که بر فراز الموت پرواز میکند

آنها هم عکسهایی که از پرندگان در سفرهایشان گرفته اند را نشانم میدهند

و برایشان از اسم و رفتار آنها می گویم

آنقدر می گویم و می گویند تا به قزوین میرسیم

عکسی به یادگار میگیریم و با خاطرات کوتاه و خوبمان از هم جدا میشویم....

به خانه میرسم خاطرات امروز و اولین تجربه هیچایکم را مرور می کنم

چقدر لذت بخش بود آشنا شدن با افراد جدید و تصمیم میگیرم حتما برنامه ای دورتر به یکی از استانهای دیگر داشته باشم....

پی نوشت:

♻️ هیچهایک به سفری گفته می شود که در آن یک یا چند نفر تنها با یک کوله پشتی و بدون وسیله نقلیه به سفر می روند. آنها مقصدی برای خود تعیین می کنند و برای رسیدن به آن از وسایل نقلیه ای که با آنها هم مسیر هستند به طور رایگان استفاده می کنند.

1.افراد صرفا به خاطر موضوع مالی هیچهایک نمی کنند،آنها به این نوع سفر علاقه مند هستند

2.افرادی که هیچهایک می کنند معمولا کوله ای بر دوش دارند کنار جاده می ایستند و با انگشت شصت از شما میخواهند تا بایستید

3.همسفر شدن با این افراد لذت بخش خواهد بود

4.معمولا افرادی خوش صحبت و با تجربه ای در زمینه های مختلف هستند...

امیدوارم این سفرنامه مورد توجه دوستان قرار گرفته باشه

پایدار باشید

میثم پیکانی🌹🌹

میثم پیکانی
طبیعت گرد
ارتباط با نویسنده :
ثبت نظر
همسفر باشیم
همسفر باشیم مرجع رایگان معرفی تور و سفر و برنامه های کوهنوردی و طبیعت گردی، شهر گردی و ... می باشد. وشما می توانید به راحتی سفر و برنامه خود را معرفی کنید
فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است