همسفر گرامی
برای درج سفر به پروفایل مراجعه کنید
عنوان :

خلاصه کتاب پله پله تا ملاقات خدا

دسته مطلب:معرفی اماکن
نویسند:رضا طاهر
1399/01/23
توضيحات :

کتاب پله پله تا ملاقات خدا

کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته دکتر عبدالحسین زرین‎کوب، شرحی است از زندگی مولانا جلال‎الدین محمد رومی که شامل دوران کودکی‎اش در بلخ، اوضاع سیاسی زمان حیات وی و علت مهاجرت به قونیه، دیدار این عارف بزرگ با شمس تبریزی و در نهایت مرگ وی است. خلاصه زیر قسمت‎هایی از تفکرات و اندیشه‎های این عارف بزرگ می‎باشد.

پله پله تا ملاقات خدا همسفر باشیم

مثنوی معنوی، با نی‌نامه در دفتر اول آغاز و سپس با  قصه شهزادگان در دفتر ششم پایان می‎یابد. این کتاب گرانقدر، تفسیری است از سفر روح. قصه کنیزک و پادشاه در آغاز دفتر اول، بر این نکته تاکید می‎کند  که تا روح از قید تمایلات جسم خارج نشود، شایسته وصال پادشاه که رمزی از خداست نمی‎شود. این معنایی از مقام تبتل است (تبتل به معنی ترک کردن و در عرفان به معنی خود را وقف خدا کردن است). داستان شهزادگان در دفتر ششم قصه سه برادر است که دو برادر مهتر هلاک شدند و برادر کهتر، به کمک راهنمایی دایه، که نمادی از طبیب الهی است، به وصال و مقام فنا می‎رسد. این قصه دارای پایانی باز است (در مثنوی مولانا، داستان‎هایی با پایان باز، نشان از رسیدن فرد به مقام فنا دارد. در نتیجه، پایان این داستان و بسیاری از داستان‎های دیگر مثنوی، باز است) که نشان‎دهنده رسیدن برادر از تبتل به فناست.

 

تصوف مولانا با تصوف خانقاه‎ها متفاوت بود. او تصوف خانقاه را  که مرید تازه وارد را به پختن غذا، تمیز کردن خانقاه و گدایی برای غذای خانقاه الزام می‌کرد را نمی‌پسندید و به شدت از آنها انتقاد می‎کرد. حتی رسم چله‎نشینی را هم با نظر انکار می‌نگریست و مثل شمس که این رسم را برای آیین موسی می‎پنداشت، آن را انکار می کرد. او از دراویش دوره‎گرد که کارهایی کرامت گونه انجام می‎دادند متنفر بود. در طریقه مولانا، مریدان را به تواضع، که مقدمه کسر نفس و مرگ قبل از مرگ است می‎خواند. خدمت تهیدستان، ضمانت مجرمان و آموزش کسانی که جامعه آنها را از تحصیل بازداشته است را معنایی از فتوت می‌دانست. سلوک مولانا، شریعت را از طریقت جدا نمی‎دانست. شریعت را مانند شعمی می دانست که راه پر پیچ و خم و تاریک طریقت را نمی‌توان بدون آن طی کرد. اگر انسان راه را طی نمی‌کرد داشتن شمع باعث رسیدن به مقصد نمی‎شد. مقصد، حقیقت و وصال رب است. به نظر او تا وقتی سالک، سیر الی الله می‌کرد، شریعت او را از هرگونه بدعت‎گذاری و انحراف باز می‎داشت. نماز را برای از بین بردن کبر، زکات را برای تثبیت رزق،  روزه را برای آزمایش اخلاص، حج را برای تقویت دین و امر به معروف را برای مصلحت عام می‎دانست. با آنکه در برخورد با بزرگان و ثروتمندان ادب را با غرور و دلسوزی را با گستاخی می‌آمیخت، ولی در برخورد با فقرا هرگز تواضع را از یاد نمی‌برد. همیشه با مریدان با دوستی برخورد می‌کرد. هیچ کس به اندازه او قدر دوستی را نمی‎دانست. او غیرنگری را وسیله‎ای برای رهایی از خود و حیات حیوانی می‎دانست.

رقص سماع همسفر باشیم

در سلوک با دوستان از ادب تجاوز نمی‎کرد و ادب برای او سنگ بنای سلوک الهی بود. در نظام تربیتی او، ادب، هم مصلحت و هم الزام بود. ادب برای او شناخت حد بود و هر چه از حد تجاوز بکند به ضد خود تبدیل می‌شود. مولانا بی‎ادب را مظهر هرج و مرج و بی‎نظمی می‎دانست و با ابلیس مقایسه می‎کرد. لازمه ادب را تسلیم بودن به قانون خدا می‎دانست. مولانا تاکید می‎کرد بی‌ادب تنها خود را بد نمی‎کند، بلکه در همه آفاق آتش می‎زند. از نظر او، چیزی که انسان را به تجاوز از حق دعوت می‎کند غرور است. او مریدان را به تواضع ملزم می‌کرد و آن را جلوه‌ای از عشق و غیرنگری می‌دانست.

 

لازمه سلوک، غلبه بر نفس است و غلبه بر نفس، بدون تجاوز جویی از خوی حیوانی ممکن نیست. پس هر گونه سلوک، رعایت ادب و تواضع را الزامی می‌دارد. او هم تعلق به دنیا را مانع طی طریق میدانست و هم رهبانیت و دنیا گریزی را نفی می‎کرد. آنچه که در طی طریق باید از آن فاصله گرفت، خانواده و بدست آوردن روزی نیست، بلکه طمعی است که انسان را به بهانه زن و فرزند به ورطه مال‎اندوزی و حرص مالی که بدان احتیاجی ندارد می‎اندازد و او را به تجاوز به حق غیر و جنگ و تباهی می‌کشاند. او اجتناب از تعلق را به معنی شهوت نمی‎دانست. شهوت را لازمه عفت می‎دانست و بدون عفت هم انسان به کمال اخلاقی دست نمی‎یابد. ترک تعلق مادی، ترک کسب و کار و بخشش تمام اموال بین فقرا را ایجاب نمی‎کند. او مقام تبتل را قطع پیوند با دنیا نمی‎دانست، بلکه قطع با تعلقات می‌دانست. وی تعلق به زن و فرزند را مانند آبی که در زیر کشتی است می‎دانست (کشتی تمثیلی از عارف است). کشتی بدون آب نمی‎تواند حرکت کند. ولی اگر این آب داخل کشتی شود به طوری که در قلب عارف جایی برای خدا نماند باعث غرق شدن کشتی می‎گردد. وی بی تعلقی را شرط سلوک عارف می‎دانست.

 

عشق الهی، او را با تمام کائنات به تفاهم و توافق وا می‎داشت. او حتی با حیوانات هم احساس همیاری می‌کرد. او دستار خود را پر از قطاب می‎کرد و برای سگی که در خرابه زاییده بود می‌برد. این عشق او را به تمام عالم مرتبط می‌کرد. او قرب خدا را در قطع تعلقات دنیوی می‌دید و طی الارض و ملاقات با غیبیان که در آن زمان از نشانه‌های سلوک بود را خالی از تقرب می‌دانست. او می‌گفت کسی به مقام قرب می‌رسد که از فردیت گذشته باشد و کسی که از فردیت گذشته تظاهر و خودنمایی برای او معنی ندارد.

 

او دنیا را یک خانقاه و خدا را شیخ آن می‌دید. به دلیل همین تفکر بود که او همه را به شکل برادر می‌دید و از مریدان می‎خواست که صرف نظر از مقام و شهرت خود، نسبت به هم برادرانه رفتار کنند. چون همه یک قبله، هدف و محبوب دارند. نگذارند که تفاوت‎های قومی و طبقاتی میان آنها اختلاف بیاندازد. با این تفکر او اختلاف در ادیان و مذهب‎ها را جز یک حجاب حساب نمی‌کرد بلکه عشق به معبود چیزی بود که تمام هستی را با هم به وحدت وا می‎داشت.

مقبره مولانا همسفر باشیم

از نظر وی، در خانقاه عالم که شیخ واحد دارد (خدا) و همه برادرند، صلح  شرط وصال است و تعصب مذهبی را مانع این صلح می دید. او ادیان را مانند چراغ‌‌هایی مختلف می‎دید که نور الهی  از آنها می‎تابد. تمام این مسلک‎ها و راه‎ها رو به سمت خدا دارد و دعوی بین این مسلک‎ها و دین‎ها را بیهوده می‎شمارد. چون عالم را خانقاه می‎دید، اختلاف میان مسلک‎ها را مانع هم‎زیستی مسالمت‎آمیز نمی‏‎دانست. این درحالی است که در زمان او علما  فتوای ضرورت جنگ با مسیحیان می‎دادند. او اختلاف و بحث علمای مختلف در بحث دین را مانند داستان چهار نفری می‎دانست که در مسیری با هم همسفر شدند، یک نفر به آنها یک درهم داد و همه می خواستند با این پول انگور بخرند. فارس آن را انگور، عرب آن را عنب، ترک آن را  اوزوم  و رومی استافیل می‎خواند. چون آنها از معنی خبر نداشتند با هم به نزاع پرداختند و بر هم مشت می‌کوبیدند. او همچنین خار کردن اجسام را نهی و مریدان را به کسب روزی و تلاش توصیه می کرد.

ارامگاه مولانا

او می‎گفت کسی که خاک را زر کند مرد است، ولی مردی آن است که زر را خاک کند (مال دنیا را بی‌ارزش شمارد). هرگونه تعلق خاطر را منشا رنج می‌دانست. توکل را تا جایی که مانع از تلاش و کوشش نشود توصیه می‌کرد. جبر را تا جایی که مانع داشتن وجدان و مسئولیت‌پذیری باشد توصیه می‎کرد. برخی از علما و فقها به او ایراد می‌گرفتند که مریدان او از دزدان و اوباش شهر هستند. مولانا در پاسخ می‌گفت اگر این طور نبود آنها را به ما چه احتیاج بود. آورده‌اند که یکی از  مریدان او اوباشی نصرانی بود که قتل نفس کرده بود. با میانجی مولانا وی از مرگ رهایی یافته‎بود. سپس توبه کرد، اسلام آورد و جزء مریدان وی گشت.

 

وی در مدت حیاتش، رقص سماء و تعلیم از خود گذشتگی به یاران آموخت. وی آموخت که با اندوه و گریه و گوشه انزوا نمی‌توان به حق رسید. بلکه با خدمت به خلق، عشق به انسان، سعی در فراموش کردن دردها و اندوه‎هایی ناشی از تعلق دنیوی (که راه رهایی از آنها را رقص سماء می‌دانست)، بهتر می‎توان پله پله تا ملاقات خدا رفت.

 

درپایان، خواندن  کتاب <<مثنوی از منظری دیگر>> نوشته دکتر ناصر سبزیان پور را به شما همراهان عزیز توصیه می‌کنم. این کتاب با داشتن یک  نگاه روانشناسانه‎ به داستان‌های مثنوی  و همچنین داشتن  نثری روان، یک کتاب معاصر خوب برای مولوی دوستان است که حتما از خواندن آن لذت خواهید برد. خواندن این کتاب برای اینجانب بسیار مفید، سودمند و موجب ذوق و حال بود.

مثنوی از منظری دیگر ناصر سبزیان پور

موفق و پیروز باشید.

 

 

 

رضا طاهر
اگه بین ماندن و رفتن مردد بودی همیشه رفتن رو انتخاب کن
سفر های مرتبط با این مطلب :
ثبت نظر
همسفر باشیم
همسفر باشیم مرجع رایگان معرفی تور و سفر و برنامه های کوهنوردی و طبیعت گردی، شهر گردی و ... می باشد. وشما می توانید به راحتی سفر و برنامه خود را معرفی کنید
فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است